نميدونم چي شده ! اين روزا همش بيقرارم !!
مثل درختها كه با وزش باد اين ور و اون ور ميرن ...
مثل هوا كه با اين بادهاي تندش در اتاقم رو دو بار محكم كوبوند!
مثل زمين كه بيقراريش باعث زلزلة امروز صبح شد و يه عالمه آدم بيچاره رو بيچاره تر كرد.
مثل خورشيد كه روز اول تابستون ، ساعت دو نيم بعد از ظهر ، رفته پشت ابرها قايم شده !
خلاصه اينكه دنياي بيرون هم با دنياي درونم هماهنگي پيدا كرده ! من اين حس رو دوست دارم چون همراه با شور و نشاط ه ،اما امروز ناراحت شدم ...
نيم ساعت پيش اخبار رو گوش كردم ... كلي براي مردم روستاهاي قزوين و همدان ناراحت شدم .
خوابي كه امروز صبح ديدم در كمتر از نيم ساعت تعبير شد ! البته من خواب زلزله نديدم ولي افتادن يه بمب روي شهر رو ديدم و اينكه آتيش به سرعت تعداد زيادي از خونه ها رو در بر گرفت و اومد و اومد تا به خونة عمة من رسيد ... ديدم كه كاري نميشه كرد... ديدم كه آدم اون موقع واقعا بي چاره ست ! خيلي واقعي به نظر ميرسيد ... يه حس بدي توي خواب پيدا كردم ، حسي آميخته از ترس و مصيبت و نداشتن چاره و همين طور لمس كردن خشم خدا !
امروز صبح هم يه كوچولو از اون ترس رو حس كردم ، ولي يه كوچولو...
وقتي فهميدم يه عالمه آدم مردن و يه عالمه خونه و زندگيشون رو از دست دادن ، ياد اون چيزي كه تو خواب تجربه كردم افتادم ولي ميدونم كه اونا خيلي بدترش رو تجربه كردن .
خيلي دلم ميخواد كاري بكنم ... ولي كاري از دستم بر نمياد... اين اولين باري بود كه آرزو كردم كاش پزشك بودم ، ميرفتم براي كمك !
مثل درختها كه با وزش باد اين ور و اون ور ميرن ...
مثل هوا كه با اين بادهاي تندش در اتاقم رو دو بار محكم كوبوند!
مثل زمين كه بيقراريش باعث زلزلة امروز صبح شد و يه عالمه آدم بيچاره رو بيچاره تر كرد.
مثل خورشيد كه روز اول تابستون ، ساعت دو نيم بعد از ظهر ، رفته پشت ابرها قايم شده !
خلاصه اينكه دنياي بيرون هم با دنياي درونم هماهنگي پيدا كرده ! من اين حس رو دوست دارم چون همراه با شور و نشاط ه ،اما امروز ناراحت شدم ...
نيم ساعت پيش اخبار رو گوش كردم ... كلي براي مردم روستاهاي قزوين و همدان ناراحت شدم .
خوابي كه امروز صبح ديدم در كمتر از نيم ساعت تعبير شد ! البته من خواب زلزله نديدم ولي افتادن يه بمب روي شهر رو ديدم و اينكه آتيش به سرعت تعداد زيادي از خونه ها رو در بر گرفت و اومد و اومد تا به خونة عمة من رسيد ... ديدم كه كاري نميشه كرد... ديدم كه آدم اون موقع واقعا بي چاره ست ! خيلي واقعي به نظر ميرسيد ... يه حس بدي توي خواب پيدا كردم ، حسي آميخته از ترس و مصيبت و نداشتن چاره و همين طور لمس كردن خشم خدا !
امروز صبح هم يه كوچولو از اون ترس رو حس كردم ، ولي يه كوچولو...
وقتي فهميدم يه عالمه آدم مردن و يه عالمه خونه و زندگيشون رو از دست دادن ، ياد اون چيزي كه تو خواب تجربه كردم افتادم ولي ميدونم كه اونا خيلي بدترش رو تجربه كردن .
خيلي دلم ميخواد كاري بكنم ... ولي كاري از دستم بر نمياد... اين اولين باري بود كه آرزو كردم كاش پزشك بودم ، ميرفتم براي كمك !
