Saturday, June 22, 2002

نميدونم چي شده ! اين روزا همش بيقرارم !!
مثل درختها كه با وزش باد اين ور و اون ور ميرن ...
مثل هوا كه با اين بادهاي تندش در اتاقم رو دو بار محكم كوبوند!
مثل زمين كه بيقراريش باعث زلزلة امروز صبح شد و يه عالمه آدم بيچاره رو بيچاره تر كرد.
مثل خورشيد كه روز اول تابستون ، ساعت دو نيم بعد از ظهر ، رفته پشت ابرها قايم شده !
خلاصه اينكه دنياي بيرون هم با دنياي درونم هماهنگي پيدا كرده ! من اين حس رو دوست دارم چون همراه با شور و نشاط ه ،اما امروز ناراحت شدم ...
نيم ساعت پيش اخبار رو گوش كردم ... كلي براي مردم روستاهاي قزوين و همدان ناراحت شدم .
خوابي كه امروز صبح ديدم در كمتر از نيم ساعت تعبير شد ! البته من خواب زلزله نديدم ولي افتادن يه بمب روي شهر رو ديدم و اينكه آتيش به سرعت تعداد زيادي از خونه ها رو در بر گرفت و اومد و اومد تا به خونة عمة من رسيد ... ديدم كه كاري نميشه كرد... ديدم كه آدم اون موقع واقعا بي چاره ست ! خيلي واقعي به نظر ميرسيد ... يه حس بدي توي خواب پيدا كردم ، حسي آميخته از ترس و مصيبت و نداشتن چاره و همين طور لمس كردن خشم خدا !
امروز صبح هم يه كوچولو از اون ترس رو حس كردم ، ولي يه كوچولو...
وقتي فهميدم يه عالمه آدم مردن و يه عالمه خونه و زندگيشون رو از دست دادن ، ياد اون چيزي كه تو خواب تجربه كردم افتادم ولي ميدونم كه اونا خيلي بدترش رو تجربه كردن .
خيلي دلم ميخواد كاري بكنم ... ولي كاري از دستم بر نمياد... اين اولين باري بود كه آرزو كردم كاش پزشك بودم ، ميرفتم براي كمك !

Monday, June 17, 2002

سلام
من اين روزا در يه حال و هواي ديگه اي هستم ... در وصف حالم اين تيكه از آهنگ آقاي عصار همش به ذهنم ميرسه !

ميچرخم و ميرقصم و مينوشم از اين جام
بيخود شده از خويشم و از گردش ايام
اين عشق الهييست ،‌حق لا يتناهيست
اين عشق الهيست
اين شور خداييست

كه البته فقط “ مينوشم از اين جام “ ش در باره من صدق نميكنه ! (-:

Monday, June 03, 2002

آها ! مثل اينكه درست شد!
خب من چند روز ه كه به شدت مريض بودم ... هنوزم خوب نشدم ... شب سوم تازه تبم قطع شد! ديگه خسته شدم ... چند روزه همش خوابيدم .
حالم كه خوب شد،‌ مينويسم .
نميدونم چه بلايي سر وب لاگم اومده!

Saturday, May 18, 2002

اين روزا دلم ميخواد توي موسيقي غرق بشم ! هفتة پبش كه زياد خوب نبودم ، فقط “ موسيقي“حالم رو بهتر ميكرد . بيشتر هم كلاسيك و آهنگهاي كلايدرمن ! هنوز هم دلم ميخواد ساعتها كاري نكنم و فقط موزيك گوش كنم . مثلا امروز عصر ، مامان و خاله سيمين (خالة مامانم كه بعد از 10 سال اومده ايران ! ) رفتن كافي شاپ ؛ منم اولش باهاشون رفتم كه از اين اطراف شلوار گرم كن بخرم ... ولي بعدش با وجود اصرار خاله سيمين ،‌گفتم كلي كار دارم ،ميرم خونه . اون وقت الان اومدم اينجا نشستم ،همين طور پشت سر هم هر 6 تا آهنگ سي دي “سياوش قميشي “ رو كه رضا آورده ، گوش ميكنم ، و نه هيچ كار ديگه اي ! نميدونم اينكه اين روزا موسيقي خيلي روم اثر ميذاره (بيشتر از قبل ) ، مال بهار ه يا نه !
هنوز عادت نكردم هم يه چيزي بخونم ،هم موزيك هم روشن باشه ! ... بابا آخه CPU هم كه كلي مي نازه به multitaskبودنش ،در عمل و در واقعيت در هر لحظه فقط به يك كار ميرسه ! ولي خب چون سرعتش خيلي بالاست ،به نظر نمياد !
در ادامة بحث موسيقي ، از فوايدش بگم كه كلا ثابت شده كه موسيقي بر روي حافظة انسان اثر خوبي داره ؛ مثلا تحقيق كردن ، ديدن كه گوش كردن به آهنگهاي “ موتزارت“ ، قبل از امتحان براي يك سري دانشجو باعث شده امتحان رو خيلي بهتر از عده اي كه گوش نكرده بودن ،پاس كنند !
و گفته ميشه كه اگر روزي رو بدون شنيدن موسيقي خوب به پايان برسانيد ، نيم عمرتان (و حافظه تان ) در فناست !
خب ! اين CD هم تموم شد! حالا نوبت كلايدرمن ه ! (-:

Wednesday, May 08, 2002

آدما چقدر پيچيده شدن ! حتي اونايي كه چند سال ه ميشناسمشون ! اونچه كه آدم ميبينه چقدر با واقعيت فرق داره... احساس ميكنم همه يه پوسته اي به دور خودشون تنيده ن و نميدارن آدم ” خود“ اونها رو ببينه و بشناسه ، درباره شون چيزي بدونه ... حتي چيزايي كه آدم رو خيلي خوشحال ميكنه ! احساس ميكنم براي همةكساني كه خودم رو تا حدي بهشون نزديك ميدونستم ، غريبه اي بيش نيستم ! آدما چقدر پيچيده شدن... شايدم من خيلي خيلي ساده م و اونا رو با خودم مقايسه ميكنم درنتيجه پيچيده ميبينمشون ! نميدونم ....
دلم گرفته ... خيلي زياد... احساس بدي دارم ، نميدونم از خودم بدم مياد يا از ديگران .اين بار اول نيست ... تا حالا چندين بار خورده تو ذوقم ! ولي آدم نميشم ديگه !بابا ! از هيچ كس انتظار و توقعي نداشته باش ... نه انتظار داشته باش كه رسم دوستي رو به جا بيارن .... نه انتظار داشته باش قدر خوبيها تو بدونن ... نه انتظار داشته باش وقتي بهشون نياز داري ، كمكت كنن ... هيچ انتظاري نداشته باش .

Sunday, May 05, 2002

سلام
امروز رفتم نمايشگاه كتاب... نتونسته بودم پنجشنبه با بچه ها برم .
عبور از پل هوايي شلوغ و پر ترافيك (تازه فكر ميكردم نسبتا خلوت تر از مواقع ديگه باشه ! )
عبور از بازار دست فروشها ...روان نويس فقط 200 تومن .....
توي نمايشگاه ... از بوي گلاب خفه شدم من ! بوهاي ديگه اي هم ميومد ... بوي عطرو ادكلن خانمها و آقايان ( اين خوبه ! ) ، بوي ناهار غرفه داران ،دم ظهر ، بوي سيب زميني سرخ كرده ... .
مامانم خنده ش گرفت وقتي ديد عين بچه ها براي خودم كتاب تن تن خريدم ! ياد اون موقع ها افتادم
خب يكي خريدم ! زياد كتاب لازم نداشتم . يكي از كتابايي كه خريدم كتاب “ خود مقدس شما “ بود كه دوستم درباره ش گفته بود ... به زودي ميخونمش .
حالا يه نكتة جالب ! از نمايشگاه كه برگشتم ، داشتم روزنامة همشهري ميخوندم ،ديدم نوشته ديروز كه هوا باد و بارون بوده ، به دليل مناسب نبودن ساختمان سالنها و غرفه ها ، كلي آب از سقف نشت كرده و يه عالمه به كتاباي غرفه داران بيچاره خسارت وارد كرده! همين وضع تو سالن ميلاد هم بوده !
توي روزنامه نوشته : سالن ميلاد به دليل مجهز نبودن به امكانات ايزولاسيون و جنس ديوارها و سقف آن ، مقاومتي در مقابل ورود آب باران ندارد و حتي ممكن است به دليل اتصال برق به بدنه خطرناك هم باشد !!!
من نميدونم اون كساني كه اونجا رو طراحي كردن و ساختن ،چرا اينقدر بي خيال هستن ! البته ميدونم چرا! چون توي اين مملكت اين رويه باب شده ... چون اونا اينجا زندگي ميكنن ، اينجا كار ميكنن ، توي بي قانون ترين مملكت دنيا! خب ديگه ، بسه ... دل من خيلي پر ه ،اگه بخوام بگم ، حالا حالا ها بايد حرف بزنم .
به به ! هوا واقعا عالي ه ! من عاشق بهارم ... امروز صبح دوباره بارون به همراه رعد و برق شروع شد. همه جا و همه چيز خوشگل و تميز و تازه شده... درختها ، خوشرنگ ... آسمون ،كبودرنگ ، هوا خننك و عالي ... . پنجره بازه ... صداي گنجشكهاي توي درختها كه خوشحالند ، گلهاي قشنگي كه مامان و بابا ديروز از شمال آوردن ... همه و همه عالي هستن (:
صبح كه بيدار شدم ، بوي بهار نارنج هايي كه مامان مربا كرده بود و گذاشته بود كنار،توي آشپزخونه پيجيده بود .
( يادداشتهاي ديروز بود ! )

Friday, May 03, 2002

دوباره سلام
بعد از گذشت 5 ماه از آشنايي با وب لاگ هاي فارسي و خوندن تعدادي از اونها بالاخره تنبلي رو كنار گذاشتم و اومدم كه گاهي يه چيزايي بنويسم .
بنابراين امروز كه يكي از روزهاي قشنگ ارديبهشت ماه جلالي ه وب لاگ اين دختر تنبل هم راه افتاد (-:
تا بعد...
ســلام
وب لاگ من هم افتتاح شد ! (-: